( اینجا هیچ انگیزه ای برای شعر نیست
بهار
پاییز
ستاره
و تو نیستی ...
شاعر دلش برای خودش تنگ است ...
( به تو که شاید این بار هم بعد از خواندنم لبخندی بزنی که ...
بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب
بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب
نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را
به آسمان جديدي بدل كني امشب
تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را
مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب
تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند
اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب
دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي
كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟
بمان ... باشد ؟
اگر به هم نرسیدیم یادمان باشد
که سقف غربت مان طاق آسمان باشد
همیشه سهم دل باغبان قناری نیست
شگفت نیست پس از میوه ها خزان باشد
بدون عطر تو خانه پر از سکوت و غم است
اگر چه ملتهب از سوسن و بنان باشد
چه خوب می شود این شب به مرگ خود برسد
سحر طلوع تو شیرین تر از اذان باشد
ولی اگر که رسیدیم مثل پروانه
برای خستگی لاله ها بمان ، باشد ؟
سلام ... فرسنگ ها دوریم از هم هر چند که ...
با اینکه دستهای دعای تو کوچک است
خورشید در حضور خدای تو کوچک است
ای سبز پوش تازگی تو همیشگی ست
شور بهار پیش هوای تو کوچک است
تو عشق را به ثانیه ها یاد داده ای
پروانه ای ! که شمع برای تو کوچک است
وقتی که با وقار به من خیره می شوی
جان را اگر کنم به فدای تو کوچک است
هر چند گفته اند ولی فکر می کنم
حتی بهشت نیز به پای تو کوچک است ...
و دوباره از تو ...
آرامشی ، عشقی ، خیالی ، آسمانی تو
شاعر شدم شاید کنار من بمانی تو
مرداب دلگیرم اگر ماهی و بارانی
الوند خاموشم اگر آتش فشانی تو
شیرین ترین خورشید تو ، تنها ترین شب من
دیوانه ی شمشیر من ، ابرو کمانی تو
حالا دلم تنگ است و شب ها وقت بی خوابی ست
من می نشینم منتظر شاید زمانی تو –
برگردی و دریا به دریا ماه من باشی
برگردی و باز این غزل ها را بخوانی تو
( دریا شورانگیز چشمان تو زیباست
جایی که باید دل به دریا زد همین جاست )
تو
وقتی که از عطر بهار و باد لبریزی
کافیست مثل غنچه ها یکبار برخیزی
در وسعت شب های تارم آفتابی تو
مثل مرور شعر شب های شب آویزی
می آیی و پیراهنی از عشق می پوشی
بر آسمان شعر هایم نقره می ریزی
دیوانه کردی روزهایم را نفهمیدم
تو اولین آموزگار شمس تبریزی
فردا دوباره آسمان آیینه خواهد شد
حتی اگر این روزها ابری غم انگیزی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|