این روز ها ...
باد سردی دوباره می پیچد
وسط پاره های پیرهنم
باز هم روزنامه ها خواندند
که کفن پوش می شود وطنم
صف به صف ... دوربین تکراری
رو به لبخند های خاک شده
رنگ این جا چقدر مشکوک است
مثل خودکار های پاک شده
گریه می کرد صفحه در صفحه
لحظه در لحظه ی ادامه ی من
مهر ها روی هم که می خوردند
سرخ می شد شناسنامه ی من
میز ها با غرور می دیدند
طرح انگشت های آبی را
مردی از دور باز می خندد
می کشد بر سرش نقابی را
از کجای سیاه بنویسند
از کجای غروب تر شدنش
از تب جمعه های بی برگشت
یا که رویای خوب تر شدنش ...
باز هم قصه دور خواهد خورد
می رسد فصل داستانی که ...
مانده در ذهن پیر مردانی
که رسیدند از زمانی که ...
می روم انقلاب برگردد
می روی تا خیال آزادی
بوسه ها سنگ می شوند اینجا
چه غریب است ماه خردادی ...
که نگاه تو را گرفت از من
ضرب آهنگ این تلاطم ها
گریه ها را همیشه نشنیدن
دیدن آخرین تبسم ها
باز هم در هوا صدا پیچید
ساعت 9 ، سکوت شب ، هشدار
چقدر آشنا و نزدیک است
در من انگار می شود تکرار
بوی باروت ، بوی تازه ی خون
نیست در چشم هیچ کس نوری
به لغت نامه ها سرک نکشید
واژه ی بیخودی ست جمهوری
در خیابان بی کسی چرخید
رنگ کل چراغ ها سرخ است
سنگ قبری جدید باید ساخت
طرح این اتفاق ها سرخ است
خط خاکستری دوباره کشید
پیچ در پیچ یادمان برود
از مجلات زرد تر باشیم
دست هامان به سوی نان برود
سیزده بند نحسی محض است
خط پایان شعر بیدارم
گر چه محکوم می شوی به سکوت
سالها بعد ... دوستت دارم
هر بغض به خنده ای بدل خواهد شد
زهری ست که یک روز عسل خواهد شد
این دلهره ای که بین مان افتاده
یک سوء تفاهم است حل خواهد شد
***
در صفحه ی عشق نقره پاشی از من
پیوسته تو متنی و حواشی از من
هر چند شناسنامه ات گفت ولی
تو کوه شدی که دور باشی از من ...
با اینکه دستهای دعای تو کوچک است
خورشید در حضور خدای تو کوچک است
ای سبز پوش تازگی تو همیشگی ست
شور بهار پیش هوای تو کوچک است
تو عشق را به ثانیه ها یاد داده ای
پروانه ای ! که شمع برای تو کوچک است
وقتی که با وقار به من خیره می شوی
جان را اگر کنم به فدای تو کوچک است
هر چند گفته اند ولی فکر می کنم
حتی بهشت نیز به پای تو کوچک است ...

ابیات تو آفتاب تابان هستند
در خیل تو پروانه فراوان هستند
دستور زبان عشق را فهمیدیم
گل ها همه آفتابگردان هستند
آرش پورعلیزاده
شعله هایت اگر چه سرخ نبود ، دل آدم به فکر آب افتاد
در سکوتی که بوی صبح نداشت ، با تو ( در کوچه آفتاب ) افتاد
قاف عشق از کلام تو جوشید ، پر کشید و رسید تا باران
( مثل چشمه ، نه مثل رود) شدی ، موج ها در خم کتاب افتاد
در کنار ستاره ها دستت ، مثل مهتاب نقره پاشی کرد
دفترت پر شکوه ، لبریز از ، رازهایی که در حجاب افتاد
در کلامت امید صبح سپید ، حس تلفیق عشق با پرواز
با سرودت زمین ترانه نوشت ، آسمانی به پیچ و تاب افتاد
در مکان و زمان نمی گنجند ، واژه در واژه نغمه های شما
شعر ها تا تو را طلب کردند ، عکس حافظ میان قاب افتاد
وقتی که از عطر بهار و باد لبریزی
کافیست مثل غنچه ها یکبار برخیزی
در وسعت شب های تارم آفتابی تو
مثل مرور شعر شب های شب آویزی
می آیی و پیراهنی از عشق می پوشی
بر آسمان شعر هایم نقره می ریزی
دیوانه کردی روزهایم را نفهمیدم
تو اولین آموزگار شمس تبریزی
فردا دوباره آسمان آیینه خواهد شد
حتی اگر این روزها ابری غم انگیزی
