گیسو طلا ، رخصت بده ، قصد گذر دارد
( زاینده رود از چشم هایت موج بردارد
هر گوشه صیادی گرفتار نگاه توست
راهی که پایانش لبت باشد ، خطر دارد
اسطوره ی عشقی و بعد از دیدن تو ماه )
می گفت با افسوس راهی جز سفر دارد ؟
( صورت به صورت آسمان ها خیره در چشمت
آه تو در آیینه ی دل ها اثر دارد
لیلا که باشی عشق می بخشند مجنون ها
حتی به فرهادی که بر دوشش تبر دارد
یا شانه هایت را به من بسپار یا بشنو )
این چشم ها چندیست از باران خبر دارد ...
هر بغض به خنده ای بدل خواهد شد
زهری ست که یک روز عسل خواهد شد
این دلهره ای که بین مان افتاده
یک سوء تفاهم است حل خواهد شد
***
در صفحه ی عشق نقره پاشی از من
پیوسته تو متنی و حواشی از من
هر چند شناسنامه ات گفت ولی
تو کوه شدی که دور باشی از من ...
ابیات تو آفتاب تابان هستند
در خیل تو پروانه فراوان هستند
دستور زبان عشق را فهمیدیم
گل ها همه آفتابگردان هستند
آرش پورعلیزاده
شعله هایت اگر چه سرخ نبود ، دل آدم به فکر آب افتاد
در سکوتی که بوی صبح نداشت ، با تو ( در کوچه آفتاب ) افتاد
قاف عشق از کلام تو جوشید ، پر کشید و رسید تا باران
( مثل چشمه ، نه مثل رود) شدی ، موج ها در خم کتاب افتاد
در کنار ستاره ها دستت ، مثل مهتاب نقره پاشی کرد
دفترت پر شکوه ، لبریز از ، رازهایی که در حجاب افتاد
در کلامت امید صبح سپید ، حس تلفیق عشق با پرواز
با سرودت زمین ترانه نوشت ، آسمانی به پیچ و تاب افتاد
در مکان و زمان نمی گنجند ، واژه در واژه نغمه های شما
شعر ها تا تو را طلب کردند ، عکس حافظ میان قاب افتاد
با اینکه دستهای دعای تو کوچک است
خورشید در حضور خدای تو کوچک است
ای سبز پوش تازگی تو همیشگی ست
شور بهار پیش هوای تو کوچک است
تو عشق را به ثانیه ها یاد داده ای
پروانه ای ! که شمع برای تو کوچک است
وقتی که با وقار به من خیره می شوی
جان را اگر کنم به فدای تو کوچک است
هر چند گفته اند ولی فکر می کنم
حتی بهشت نیز به پای تو کوچک است ...

وقتی که از عطر بهار و باد لبریزی
کافیست مثل غنچه ها یکبار برخیزی
در وسعت شب های تارم آفتابی تو
مثل مرور شعر شب های شب آویزی
می آیی و پیراهنی از عشق می پوشی
بر آسمان شعر هایم نقره می ریزی
دیوانه کردی روزهایم را نفهمیدم
تو اولین آموزگار شمس تبریزی
فردا دوباره آسمان آیینه خواهد شد
حتی اگر این روزها ابری غم انگیزی


