تبليغاتX
شاعر شدم شاید ... - :: نیایش ::

 

در اوج خواب ، من و تو ، فرشته ها ، درگاه

پریدم از هیجان و تو رفته بودی ... آه

قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم

به یاد نام تو ای دلفریب تر از ماه

چه طعم تند شرابی به کاغذم پیچید

که صد پیاله می ارزید مستی اش ، آن گاه

تمام حادثه ها را به ذهن آوردم

تمام خاطره ها را ، دوباره خواب و نگاه ...

که خواستم بنویسم به من نگاه کنید

میان این همه بلبل به این کلاغ سیاه

درست ، فاصله هامان کمی زیاد شده

درست ، فکر و خیالم همیشه بوده تباه

ولی به یاد ابوالفضل این محرم پیش

چقدر شعر نوشتم اگر چه غرق گناه

شدم ، به حق علمدار فرصتی دیگر

عطا نما به من ای صاحب زمین ، ای شاه

چه گریه که نکردم برای تقدیرم

چه نور سبز قشنگی کشیده شد در راه

و ناگهان قلمم بوی عشق و توبه گرفت

به اشتیاق سر خط نوشت : بسم الله...

 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 22:58 | لینک