تبليغاتX
شاعر شدم شاید ... - :: همین ::

 

تعبیر ...

مردی تمام شهر را دیشب قدم می زد

دیوانه ی چشمی که شهری را به هم می زد

هر شب تمام درد و دل هایش غزل می شد

شاعر نبود اما به عشق او قلم می زد 

خیلی دلش می خواست شادی قسمتش باشد

اما دلش با هر نفس آهنگ غم می زد

او خوب می دانست این چشم پر از ابهام

یک روز متن خاطراتش را رقم می زد

عاشق شد و کوچه به کوچه امتحان می داد

مردی تمام شهر را دیشب قدم می زد 

 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 16:24 | لینک